<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://bia2looloo.loxblog.com</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com</link>
<description></description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>بیایید واقعاً مردانه زن ها را گرامی بداریم... (15+)</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com/بیایید-واقعاً-مردانه-زن-ها-را-گرامی-بداریم-15</link>
<guid>https://bia2looloo.loxblog.com/بیایید-واقعاً-مردانه-زن-ها-را-گرامی-بداریم-15</guid>

<description><![CDATA[
بیایید واقعاً مردانه زن ها را گرامی بداریم... (15+)







روز اولی که رفتم  موسسه، میان تمام بچه ها، چشمم افتاد  به یکی که خیلی شبیه خواهرزاده&zwnj;ام  بود. مثل اون موهای لختی داشت که مدل  مصری کوتاه شده بود و پوست سفید و لب  و دماغ کوچولویی که اون رو بیشتر شبیه  خواهرزادم می&zwnj;کرد. چشم&zwnj;هاش  چشم&zwnj;هایی بود که دنبال یه دریا محبت می&zwnj;گشت. در  کل چهره ای داشت که از تو  ذهنم نمیره.

خجالتی نبود، اومد پیشم نشست و  بهم گفت خاله باهام بازی می&zwnj;کنی!؟. خندم  گرفت. بهش گفتم اسمت چیه!؟ گفت:  مریم. گفتم: مریم جون چند سالته !؟. دست  کوچیکش رو گرفت جلوی صورتم بعد با  انگشتاش گفت 4 سال. بغلش کردم و پیش  خودم نشوندمش و تا موقع رفتن با مریم و  بقیه بچه&zwnj;ها کلی بازی کردیم.

یک هفته از ماجرای آشنایی من با موسسه  گذشته بود. دوباره رفتم پیش بچه&zwnj;ها.  اما هرچی چشم گردوندم مریم بین بچه ها  نبود. رفتم پیش مربی بچه&zwnj;ها و  پرسیدم، مریم کجاست!؟ گفت: سرما خورده بردنش  دکتر. همین جا بود که در مورد  زندگی مریم ازش پرسیدم و چیزیهایی شنیدم که  حالم رو بدجور دگرگون کرد. به  حدی که تا یه هفته دست و دلم به هیچ کاری  نمی&zwnj;رفت.

حالا براتون از قصه زندگی مریم که خودش از اون بی&zwnj;خبره یعنی  هنوز زوده که  باخبر بشه می&zwnj;گم. مریم دختر مهربانی که بیش از 4 سال ندارد،  نه پدر داره  نه مادر. شاید فکر کنید بچه یتیم هستش. اما نه، پدر و مادر  داره، اما چه  پدر و مادری ...!!. مادر مریم، دختر فراری و پدرش هم یکی از  مردهای گرگ  صفت جامعه&zwnj;ی ما هست که فقط در فکر ارضای غرایز خودشون هستن.

بله،  نطفه&zwnj;ی مریم از یه رابطه نامشروع بسته شده. دختری که تا آخر عمر  قربانی  گناه هوسه. مشاور مریم میگه: این بچه، دختر حساسیه. خیلی باهوشه،  همه چی رو  زود یاد می&zwnj;گیره و خیلی هم در مورد پدر و مادرش از ما سوال  می&zwnj;پرسه. مشاور  میگه: تا یه سنی حقیقت به اونها گفته نمی&zwnj;شه اما بعد یه  سنی بهشون گفته  میشه و اونوقت معلوم نیست چه بلایی سر مریم و احساساتش  میاد. تابه حال، هر  کسی که خواست مریم رو برای فرزندخواندگی بپذیره وقتی  از ماجرا خبردار شد  نظرش برگشت.

خب بگذریم. مریم یه عروسک داره اسمش عسله. مریم خودش رو  مامان اون عروسک  می&zwnj;دونه غافل از اینکه شاید هیچ وقت... راستی یادم رفته  بود که اینو بگم.  وقتی مریم تو بیمارستان به دنیا اومد مادرش یا به اصطلاح  مادر فراری یه  نامه گذاشت و در رفت و تو نامه نوشته بود، چون نمی&zwnj;دونه  بابای این بچه  کیه، اسمش رو گذاشته مریم...
نویسنده : خانم ی&zwnj;. آ
پی&zwnj;نـوشت: بیاییم مردانه زنها را گرامی بداریم؛
این بار اگر زن زیبارویی را دیدیم، هوس را زنده به گور کنیم و خدا را شکر کنیم برای خلق این زیبایی؛
زیر باران، اگر دختری را سوار کردیم، به جای شماره به او امنیت بدهیم؛
او را به مقصد مورد نظرش برسانیم، نه به مقصد مورد نظرمان؛
هنگام ورود به هر جایی، با احترام بگوییم، اول شما؛
در تاکسی، خودمان را به در بچسبانیم نه به او؛
در اتوبوس جای خود را به پیرزنی بدهیم که ایستاده،
و ...
بیایید فارغ از جنسیت کمی واقعاً مرد باشیم...،
نه این که از مردی فقط کُتَش و سیبیلش را داشته باشیم!،
بیایید واقعاً مردانه زنها را گرامی بداریم...
دل&zwnj;نـوشت: خـــــدا پـرسید: می&zwnj;خوری یا می&zwnj;بری!؟
گفتم: می&zwnj;خورم،
چه می&zwnj;دانستم حسرت ها را می&zwnj;خورند،
لـــذت&zwnj;ها را می&zwnj;بــــرند...
&nbsp;





]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:33:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستان جالب آقای گاو !</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com/داستان-جالب-آقای-گاو</link>
<guid>https://bia2looloo.loxblog.com/داستان-جالب-آقای-گاو</guid>

<description><![CDATA[
داستان جالب آقای گاو !






در یك مدرسه راهنمایی  				دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می كردم و چند سالی بود كه مدیر  				مدرسه شده بودم.

قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان  				به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی  				همكاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.

در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر  				مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

با خانم... دبیر كلاس دومی ها كار دارم و می خواهم درباره درس و  				انضباط فرزندم از او سؤال هایی بكنم.

از او خواستم خودش را معرفی كند. گفت:
من &quot;گاو&quot; هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان  				متوجه می شوند.

تعجب كردم و موضوع را با خانم دبیر كه با نواخته شدن زنگ تفریح،  				وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم.

یكه خورد و گفت: ممكن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی  				چه گاو؟ من كه چیزی نمی فهمم...

از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:
اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد.  				حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.

خانم دبیر با اكراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه ای از  				دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی  				كرد: &quot;من گاو هستم!&quot;
- خواهش می كنم، ولی...
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای كه شما دیروز در  				كلاس، او را به همین نام صدا زدید...

دبیر ما به لكنت افتاد و گفت: آخه، می دونید...
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلی داشته باشد و من هم در این  				مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشكل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید.
قطعاً من هم می توانستم اندكی به شما كمك كنم.

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در  				 خاتمه كارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه  				را  ترك كرد.
وقتی او رفت، كارت را با هم خواندیم.
در كنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
دكتر... عضو هیأت علمی دانشكده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه...  				!
&nbsp;




]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:33:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستان شهر ممنوعه !!</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com/داستان-شهر-ممنوعه</link>
<guid>https://bia2looloo.loxblog.com/داستان-شهر-ممنوعه</guid>

<description><![CDATA[
داستان شهر ممنوعه !!







&nbsp;

 			 			

&nbsp;

&nbsp;

شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود... 
 		
&nbsp;

 		  		و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی &zwnj;شهر هر روز به   		صحراهای اطراف می&zwnj;رفتند و اوقات خود را با باری الك دولك  می&zwnj;گذراندند...

&nbsp;

&nbsp;
 	
&nbsp;

 	  	و چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع  شده  	بودند، كسی دلیلی برای گلایه و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای  سازگاری با  	این قوانین نداشتند...!

&nbsp;

&nbsp;
 
   سال ها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز  ممنوع باشد  و جارچی&zwnj;ها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع  بدهند كه می&zwnj;توانند هر  كاری دلشان می&zwnj;خواهد بكنند... 
  جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای  بلند به مردم گفتند: 
  آهای مردم! آهای ... ! بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست  !!! 
  مردم كه دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك  دولك شان را از سر گرفتند...!!! 
&nbsp;

  جارچی ها دوباره اعلام كردند: 

&nbsp;

&nbsp;
 
  می&zwnj;فهمید!؟! شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان می&zwnj;خواهد، بكنید ! 
  اهالی جواب دادند: خب! ما داریم الك دولك بازی می&zwnj;كنیم ! 
&nbsp;

   جارچی ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آنها قبلاً  انجام  می&zwnj;دادند و حالا دوباره می&zwnj;توانستند به آن بپردازند... 

&nbsp;

&nbsp;
 
  ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولك شان ادامه داند؛ بدون لحظه&zwnj;ای درنگ  !!! 
&nbsp;
  جارچی ها كه دیدند تلاش شان بی&zwnj;نتیجه است، رفتند كه به اُمرا اطلاع دهند... 
  اُمرا گفتند: كاری ندارد! الك دولك را ممنوع می&zwnj;كنیم !





]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:33:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نامه ای به خدا که به واقعیت پیوست !!!</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com/نامه-ای-به-خدا-که-به-واقعیت-پیوست</link>
<guid>https://bia2looloo.loxblog.com/نامه-ای-به-خدا-که-به-واقعیت-پیوست</guid>

<description><![CDATA[





نامه ای به خدا که به واقعیت پیوست !!!








موضوع: نامه ای به خدا
  

این  ماجرای واقعی در  مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین  شاه طلبه ای در  مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود. آن  قدر فقیر بود که  شب ها می رفت دوروبر حجره های طلبه ها می گشت و از توی  آشغال های آن ها  چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد  که برای خدا  نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان  &quot;نامه ای به  خدا&quot; نگهداری می شود. 


مضمون این نامه :


بسم الله الرحمن الرحیم 


خدمت جناب خدا !


سلام علیکم ،اینجانب بنده ی شما هستم.


از آن جا که شما در قران فرموده اید :


&quot;ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها&quot;


&laquo;هیچ موجودزنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.&raquo;من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.


در جای دیگر از قران فرموده اید :


&quot;ان الله لا یخلف المیعاد&quot;


مسلما خدا خلف وعده نمیکند.


بنابراین اینجانب به جیزهای زیر نیاز دارم :


    ۱ - همسری زیبا ومتدین  
    ۲ - خانه ای وسیع  
    ۳ - یک خادم  
    ۴ - یک کالسکه و سورچی  
    ۵ - یک باغ  
    ۶ - مقداری پول برای تجارت  
    ۷ - لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید. 


&nbsp;



مدرسه مروی-حجره ی شماره ی ۱۶- نظرعلی طالقانی
&nbsp;



&nbsp;
&nbsp;



نظرعلی بعد از نوشتن .....


نامه با  خودش فکر کرد  که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید،مسجد خانه ی خداست.پس بهتره  بگذارمش توی  مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان)  نامه را در  مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش  میکنه! او  نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با  درباری ها می  خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن  جا که به قول  پروین اعتصامی 


&nbsp;



&quot;نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست&quot;



ناگهان به  اذن خدا یک  بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای  ناصرالدین شاه می  اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد  که کاروان به کاخ  برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را  به کاخ فرا می  خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه  وزرایش جمع شوند و  می گوید: نامه ای که برای خدا نوشته بودند،ایشان به ما  حواله فرمودند .پس  ما باید انجامش دهیم. و دستور می دهد همه ی خواسته های  نظرعلی یک به یک  اجراء شود. 






   &quot;نحوه پاسخ خداوند به دعا ها&quot;
خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:
او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد...
او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد...
او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد...
شخصی را به جهنم می&zwnj;بردند. 
در راه بر می&zwnj;گشت و به عقب خیره  میشد. 
ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. 
فرشتگان پرسیدند چرا؟ 
پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد &hellip;.. او امید به بخشش داشت
&nbsp;





]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:33:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>خوشبخت ترین آدم روی زمین (داستان)</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com/خوشبخت-ترین-آدم-روی-زمین-داستان</link>
<guid>https://bia2looloo.loxblog.com/خوشبخت-ترین-آدم-روی-زمین-داستان</guid>

<description><![CDATA[
خوشبخت ترین آدم روی زمین (داستان)









&nbsp; &nbsp; 



&nbsp;
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که&hellip;

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:&nbsp; &laquo;نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند&raquo;
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند&nbsp; تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند،    اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،&nbsp; پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه    معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر    مملکت سفر کردند&nbsp; ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.&nbsp; حتی یک نفر پیدا    نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب،&nbsp; پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
&laquo; شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم!&nbsp; چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟&raquo;
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر    فقیر بود که پیراهن نداشت!!!. اما با این حال او خدا را شکر می کرد و از    زندگی اش راضی بود .
(۱۸۷۲)

لئو تولستوی
&nbsp;








]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:33:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستان خدا و گنجشک !!!!</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com/داستان-خدا-و-گنجشک</link>
<guid>https://bia2looloo.loxblog.com/داستان-خدا-و-گنجشک</guid>

<description><![CDATA[
داستان خدا و گنجشک !!!!






روزها گذشت و گنجشک  				با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه  				می  گفت: &quot; می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و  				یگانه  قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک  				روی شاخه  ای از درخت دنیا نشست.

&quot; فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن  				گشود:

&quot; با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.&quot;

گنجشک گفت: &quot; لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه  				بی  کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟  				چه می  خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی  				راه بر  کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا  				 گفت:&quot; ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات  				را  واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. &quot; گنجشک خیره در  				خدایی  خدا مانده بود.

خدا گفت: &quot; و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و  				تو  ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. &quot; اشک در دیدگان گنجشک نشسته  				بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر  				کرد
&nbsp;




]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:33:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>به این میگن مخ زنی و پیدا کردن شوهر</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com/به-این-میگن-مخ-زنی-و-پیدا-کردن-شوهر</link>
<guid>https://bia2looloo.loxblog.com/به-این-میگن-مخ-زنی-و-پیدا-کردن-شوهر</guid>

<description><![CDATA[
به این میگن مخ زنی و پیدا کردن شوهر


با باز شدن  در ساختمان شرکت، نوشین که گوشه سالن پشت میز نشسته بود و  مشغول تایپ  نامه&zwnj;ای بود، از گوشه چشم نگاه مختصری به سمت در انداخت و  دوباره به کار  خود ادامه داد. اما ناگهان مثل جن گرفته&zwnj;ها از جا پرید و به  سمت زن  میانسالی که در آستانه در ایستاده بود
با آشفتگی گفت: عمه&zwnj;جان! شما اینجا چه کار می&zwnj;کنین؟
عمه&zwnj;جان که  مانتوی بلند و گشاد بر تن داشت و روسری کوچکی را زیر گلویش  گره زده بود،  در حالی که با لبخند به سمت نوشین می&zwnj;آمد با خوشرویی گفت: خب  معلومه،  اومدم، محل کار برادرزاده&zwnj;ام رو ببینم!
نوشین با نگرانی نگاهی به سمت اتاق رئیس شرکت انداخت و بعد به عمه گفت: ولی شما که دیده بودین! مگه من بچه&zwnj;ام؟


به این میگن مخ زنی و پیدا کردن شوهر



با باز شدن  در ساختمان شرکت، نوشین که گوشه سالن پشت میز نشسته بود و  مشغول تایپ  نامه&zwnj;ای بود، از گوشه چشم نگاه مختصری به سمت در انداخت و  دوباره به کار  خود ادامه داد. اما ناگهان مثل جن گرفته&zwnj;ها از جا پرید و به  سمت زن  میانسالی که در آستانه در ایستاده بود
با آشفتگی گفت: عمه&zwnj;جان! شما اینجا چه کار می&zwnj;کنین؟
عمه&zwnj;جان که  مانتوی بلند و گشاد بر تن داشت و روسری کوچکی را زیر گلویش  گره زده بود،  در حالی که با لبخند به سمت نوشین می&zwnj;آمد با خوشرویی گفت: خب  معلومه،  اومدم، محل کار برادرزاده&zwnj;ام رو ببینم!
نوشین با نگرانی نگاهی به سمت اتاق رئیس شرکت انداخت و بعد به عمه گفت: ولی شما که دیده بودین! مگه من بچه&zwnj;ام؟

عمه&zwnj;جان روی مبل راحتی که رو به روی میز کار نوشین بود، نشست و با خونسردی   گفت: همچین زیاد هم بزرگ نیستی! تازه تو امانتی دست من. این چند ماهی که   دانشگاه قبول شدی و از شهرستان اومدی، مثل تخم چشمم از تو مراقبـت کردم،   حالا که کار پیدا کردی و بر خلاف میل من&hellip;
نوشین با  گستاخی حرف عمه&zwnj;اش را قطع کرد و گفت: سرکار اومدن من با رضایت  بابام بوده.  بنابراین فکر نمی&zwnj;کنم که کسی حق اظهار نظر داشته باشه.
عمه&zwnj;جان  نگاهی به نوشین انداخت و بعد در حالی که با دست راست، پشت دست  چپش را به  آرامی می&zwnj;مالید از روی خوش قلبی گفت: ولی من فکر می&zwnj;کنم تا وقتی  که با من  زندگی می&zwnj;کنی، مسئولیت تو به عهده منه، من هم حق دارم که در مورد  سرنوشت  تو نگران باشم. تازه من فکر نمی&zwnj;کنم بابات بدونه که تو می&zwnj;یای،  سرکار.
و نگاه  نافذ خود را به چهره برافروخته نوشین دوخت که یک شال سبز رنگ روی  سرش  گذاشته بود. نوشین که با شنیدن این حرف تا بنا گوش سرخ شده بود در  حالی که  سعی می&zwnj;کرد خشم خود را پنهان کند، با لحن نیشداری گفت: ما داریم تو  یه  دوره و زمونه دیگه زندگی می&zwnj;کنیم عمه خانوم! الان خیلی از مـعیارها و   ملاک&zwnj;ها تغییر کردن. حتی آدم&zwnj;های فسیل شده هم اینو می&zwnj;فهمن!
عمه&zwnj;جان  سری تکان داد و گفت: اما دخترجان! من فکر نمی&zwnj;کنم حتی آدم&zwnj;های  فسیل شده هم  منکر وقار و نجابت و شخصیت برای یه دختر جوون باشن!
نوشین  می&zwnj;خواست چیزی بگوید که ناگهان در شرکت باز شد و مرد جوان خوش  تیپی که کیف  سامسونت در دست داشت، وارد شد. نوشین که با دیدن مرد جوان  آشکارا دستپاچه  شده بود، با دستپاچگی با او سلام و احوالپرسی کرد. مرد جوان  در حالی که  به طرف اتاق رئیس شرکت می&zwnj;رفت، پرسید: پدر هستند دیگه، نه؟
نوشین جواب داد: بله! بله! تشریف دارن.
وقتی مرد  جوان وارد اتاق شد و در را پشت سرخودش بست، نوشین هیپنوتیزم  شده روی صندلی  خود نشست. عمه&zwnj;جان در حالی که با لبخند معنا داری نوشین را  نگاه می&zwnj;کرد،  به آهستگی گفت: آهان! پس ماجرا اینه!
نوشین با لحن بی&zwnj;&zwnj;اعتنایی گفت: چی اینه؟
عمه&zwnj;جان  سرش را جلو آورد و با مهربانی گفت: ببین دخترجان! ازدواج خوبه!  ازدواج با  یه آدم پولدار خیلی خوبه! ازدواج با یه آدم پولدار باشخصیت که  دیگه نورعلی  نوره! اما هر کاری راهی داره. با رنگ و لعاب و قر و اطوار که  آدم  نمی&zwnj;تونه شریک آینده زندگیش رو پیدا کنه. می&zwnj;تونه؟
نوشین با دلخوری و لحن تندی گفت: منظورتون چیه؟
عمه&zwnj;جان با  صداقت گفت: منظورم اینه که پسر آقای رئیس خیلی جوان برازنده و  شایسته&zwnj;ای  به نظر میاد، اما فکر نمی&zwnj;کنم از اون دست جوونایی باشه که گول  ظاهر افراد  رو می&zwnj;خورن و بر اساس اون تصمیم می&zwnj;گیرن.
نوشین که دوباره مثل لبو قرمز شده بود، خشم&zwnj;آلود گفت: عمه دیگه دارین شورشو در میارین. من هر کاری می&zwnj;کنم به خودم مربوطه. شما هم&hellip;
اما در  همین هنگام در اتاق آقای رئیس باز شد. نوشین با عجله از جا جهید و  در حالی  که به در اتاق چشم دوخته بود، با لحنی که هم التماس آمیز بود و هم  آمرانه  به عمه&zwnj;اش گفت: برین عمه! برین! تو رو خدا! زود باشین.
عمه خانم اخمی کرد و گفت: وا! چه بی&zwnj;تربیت! مگه من طاعون دارم بچه؟!
نوشین که با نگرانی از در اتاق چشم بر نمی&zwnj;داشت، دوباره گفت: عمه! بحث نکن! برو.
عمه گفت: نکنه روت نمیشه که آقای رئیس و پسرش منو با تو ببینند &zwnj;هان؟ به کلاس خانوم نمی&zwnj;خورم؟
و بعد رویش  را به سمت دیگر برگرداند و با سماجت گفت: اصلا حالا که  اینطور شد از جام  تکون نمی&zwnj;خورم. دختره بی&zwnj;حیا! دو ترم درس خونده واسه من  چه حرفهایی  می&zwnj;زنه!
آقای رئیس و  پسرش صحبت کنان از اتاق خارج شدند و چند لحظه بعد پسر جوان  از پیرمرد  خداحافظی کرد و به دنبال کاری رفت. آقای رئیس موقع بازگشت به  اتاقش متوجه  حضور عمه&zwnj;جان شد. لبخند زنان جلو آمد و مؤدبانه سلام و  احوالپرسی کرد.  نوشین به اجبار، عمه&zwnj;اش را به آقای رییس معرفی کرد. عمه&zwnj;جان  و آقای رئیس  مشغول صحبت با هم شدند و به نظر می&zwnj;رسید که از صحبت&zwnj;هایشان  لذت می&zwnj;برند.
بالاخره  عمه خانم خداحافظی کرد و خواست برود که ناگهان گویا چیزی یادش  آمده باشد،  در حالی که زیپ ساکش را باز می&zwnj;کرد، به نوشین گفت: داشت یادم  می&zwnj;رفت.  کوفته درست کرده بودم. گفتم برات بیارم. دلم نمی&zwnj;خواد هله هوله  بیرون رو  به جای ناهار بخوری. شدی یه مشت استخون!
نوشین  بی&zwnj;دلیل خجالت کشید و سرخ شد. آقای رئیس با شنیدن اسم کوفته  بی&zwnj;اختیار  خنده کنان گفت: وای! کوفته! خانوم غفوری من سال&zwnj;هاست کوفته  نخوردم.
عمه&zwnj;جان با شنــیدن این حرف با خوشحالی گفت: لطفا شما هم میــل کنین. تعداد کوفته&zwnj;ها زیاده. خوشحال میشم. باورکنین دستپختم بد نیست.
آقای رئیس با رضایت خاطر گفت: خیلی ممنون! چرا که نه! با کمال میل.
با رفتن  عمه&zwnj;جان، نوشین نفس راحتی کشید. نصف بیشتر کوفته&zwnj;ها را گرم کرد و  برای  آقای رئیس برد. آقای رئیس با ولع کوفته&zwnj;ها را می&zwnj;خورد و به به و چه  چه  می&zwnj;کرد. نوشین هم قند توی دلش آب می&zwnj;شد و از این&zwnj;که عمه جانش توانسته  بود  دل پدر شوهر آینده&zwnj;اش را به دست بیاورد، خیلی خوشحال بود.
در واقع از  آن روز به بعد رفتار آقای رئیس با نوشین روز به روز  مهربانانه&zwnj;تر و  صمیمی&zwnj;تر می&zwnj;شد. پسرش هم از آن حالت بی&zwnj;&zwnj;اعتنایی بیرون آمده  بود و با گرمی  و صمیمیت با نوشین برخورد می&zwnj;کرد. نوشین حتی حس می&zwnj;کرد که  نـگاه پدر و  پسر تغییر کرده است و در چشمانشان دوست داشتن عجیــبی موج  می&zwnj;زند. دل توی  دل نوشین نبود و هر شب با رویاهای شیرین به خواب می&zwnj;رفت او  دلش می&zwnj;خواست  وقتی وصلت سر می&zwnj;گیرد دماغ عمه جانش را به خاک بمالد و به او  بفهماند که  بزک دوزک او بی&zwnj;فایده نبوده است. عمه&zwnj;جان بیشتر اوقات به محل  کار او  می&zwnj;آمد و برایش ناهار می&zwnj;آورد. البته نوشین دیگر ناراحت نمی&zwnj;شد. چون  پدر  شوهر آینده&zwnj;اش و حتی پسرش ظاهرا خیلی از آن غذاها خوششان می&zwnj;آمد و این   برای نوشین یک موفقیت بزرگ بود. فقط باید هر بار به نصیحت&zwnj;های عمه&zwnj;اش   درباره شخصیت و وقار و متانت گوش می&zwnj;داد که برایش ارزشی نداشت و همیشه توی   دلش می&zwnj;گفت: عمه خانوم! تو چی حالیته. تو اگه لالایی بلد بودی پس چرا خودت   خوابت نبرد. اینجوری عزب اوقلی موندی!
تا این&zwnj;که  سرانجام یک روز آقای رئیس، نوشین را به دفتر خودش فرا خواند.  قلب نوشین  تند می&zwnj;زد و احساسی مرموز به او می&zwnj;گفت که بالاخره روز موعود فرا  رسیده  است. آقای رئیس با مهربانی از هر دری صحبت می&zwnj;کرد. اما نوشین  بی&zwnj;&zwnj;صبرانه  منتظر بود تا حرف اصلی را از دهان او بشنود. توی دلش چهره  عمه&zwnj;اش را تصور  می&zwnj;کرد که با شنیدن خبر خواستگاری چه جوری می&zwnj;شود و از این  تصور با بدجنسی  خنده&zwnj;اش می&zwnj;گرفت. تا این&zwnj;که سرانجام آقای رئیس گفت: می&zwnj;دونی  عزیزم هیچ  چیزی به اندازه یه ازدواج خوب نمی&zwnj;تونه آدم رو خوشبخت کنه.
نوشین با شادی توی دلش گفت: می&zwnj;دونم! می&zwnj;دونم! حرفت رو بزن! طفره نرو.
آقای رئیس آهی کشید و گفت: بعد از فوت همسرم، من و پسرم واقعا خیلی تنهایی کشیدیم. سال&zwnj;های بدی رو پشت سر گذاشتیم.
نوشین سعی  می&zwnj;کرد خودش را آرام و خونسرد نشان بدهد اما در درونش غوغا به  پا بود و  دلش می&zwnj;خواست به هوا بپرد. آقـــای رئیـــس ادامه داد: حضور یه  زن خوب  می&zwnj;تونه به زندگی ما رنگ و روی تازه&zwnj;ای بده. در واقع یه ازدواج موفق   می&zwnj;تونه برای هر دو نفر ما کمک بزرگی باشه.
نوشین  می&zwnj;خواست از خوشحالی غش کند. آقای رئیس کمی خودش را جلو کشید و  لبخندی زد و  ادامه داد: راستش ما خیلی راجع به این موضوع فکر کردیم. چطور  بگم حرف امر  خیره.
نوشین به  زور چهره یک دختر خجالت&zwnj;زده معصوم را به خودش گرفته بود ولی در  واقع از  این&zwnj;که می&zwnj;دید بالاخره تیرش به هدف خورده است می&zwnj;خواست پرواز کند.  آقای  رئیس سرفه&zwnj;ای کرد و گفت: من چند بار عمه&zwnj;خانم شما رو اینجا ملاقات  کردم.  زن بسیار معـــقول ، متــین، کامل و باسوادیه. از این زن&zwnj;هــا دیگه  کمتر  پیدا می&zwnj;شن. هم من و هم پسرم فکر می&zwnj;کنیم که اون برای همسری من بسیار   شایسته و مناسبه. البته من اصلا قصد ازدواج نداشتم ولی دیدن عمه شما&hellip;
نوشین دیگر  چیزی نمی&zwnj;شنید. گویا یک دفعه یک پارچ آب یخ روی سرش خالی  کرده باشند. وسط  اتاق ایستاده بود و &zwnj;هاج و واج با دهان نیمه باز به دهان  آقای رئیس که  باز و بسته می&zwnj;شد نگاه می&zwnj;کرد و عمه&zwnj;جان را می&zwnj;دید که مثل یک  پروانه دور  آقای رئیس بال بال می&zwnj;زند و در حالی که انگشت اشاره&zwnj;اش را به  طرفش تکان  تکان می&zwnj;دهد، می&zwnj;&zwnj;گوید: حالا دیدی حق با من بود! دیدی حق با من  بود!

]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:33:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستان خر ما از کرگی دم نداشت</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com/داستان-خر-ما-از-کرگی-دم-نداشت</link>
<guid>https://bia2looloo.loxblog.com/داستان-خر-ما-از-کرگی-دم-نداشت</guid>

<description><![CDATA[
داستان خر ما از کرگی دم نداشت








عبارت  مثلی بالا از طرف کسی اصطلاحاً  اظهار می شود که از کیفیت قضاوت و داوری  نومید شود و حکم محکمه را بر مجرای  عدالت و بی نظری نبیند . در واقع چون  محکمه را به مثابه دیوان بلخ ملاحظه  می کند از طرح دعوی منصرف شده به ذکر  ضرب المثل بالا متبادر می شود . این  ضرب المثل رفته رفته عمومیت پیدا کرد و  در حال حاضر به طور کلی هر گاه کسی  از قصد و نیت خویش انصراف حاصل کرده  باشد به آن تمسک و تمثیل می جوید .
&nbsp;






داستان خر ما از کرگی دم نداشت








عبارت  مثلی بالا از طرف کسی اصطلاحاً  اظهار می شود که از کیفیت قضاوت و داوری  نومید شود و حکم محکمه را بر مجرای  عدالت و بی نظری نبیند . در واقع چون  محکمه را به مثابه دیوان بلخ ملاحظه  می کند از طرح دعوی منصرف شده به ذکر  ضرب المثل بالا متبادر می شود . این  ضرب المثل رفته رفته عمومیت پیدا کرد و  در حال حاضر به طور کلی هر گاه کسی  از قصد و نیت خویش انصراف حاصل کرده  باشد به آن تمسک و تمثیل می جوید .
اکنون  ببینیم ریشه تاریخی آن چیست و خر  این دراز گوش زحمتکش و بی آزار ، چه نقشی  در آن بازی می کند . همان طوری که  در مقاله دیوان بلخ یادآور شد ریشه  تاریخی ضرب المثل  بالا هم مربوط به عصر  زمان سلطان محمود غزنوی است که شهر بلخ از بزرگترین  بلاد خراسان بزرگ بود و  بلخیان از نعمت امنیت و آسایش به حد وفور  برخوردار بوده اند .
تجربه  نشان داد که اگر نعمت و آسایش توأم  با تلاش و فعالیت نباشد آحاد و افراد  مردم به سوی تن پروری و تن آسایی  گرایش پیدا می کنند و لاجرم مفاسد اخلاقی  و اجتماعی که لازمه عیش و عشرت و  نوشخواری است در روح و جان آن ملت نفوذ و  رسوخ می کند .
سکنه بلخ  در قرن چهارم و پنجم هجری چنان  وضعی را داشته اند . همه و همه از حاکم  گرفته تا سالار شهر و میرشب و  کلانتر و محتسب و شحنه ، حتی قاضی دیوان بلخ  که علی القاعده باید حافظ نظم و  قانون و حامی حقوق و ناموس مردم باشد در  منجلاب فسا و تباهی مستغرق بوده  اند .
در این  تاریخ که مورد بحث و مقال است مرد  فاسد جاه طلبی به نام ابوالقاسم غلجه  صدر و قاضی القضات دیوان بلخ بود که  با مأموران انتظامی و ضابطین دادگستری  همدستی داشت و از هر گونه ظلم و ستم و  زورگویی نسبت به افراد ضعیف و  ناتوان دریغ نمی ورزید .
قضا را  شخصی به نام مهرک که پسر یک نفر  بازرگان بود و پس از مرگ پدر تمام مال و  میراث را در راه مناهی و ملاهی بر  باد داده بود بر اثر توصیه و سفارش  مادرش نزد شمعون یهودی صراف ثروتمند بلخ  رفت و از او مبلغ یک هزار درم وام  خواست تا سرمایه و دستمایه کار خویش  قرار دهد .
چون  شمعون با پدر مهرک سابقه دوستی داشت  حاضر شد مبلغ پانصد درم به مهرک قرض  دهد و در سر سال مبلغ شش صد و پنجاه  درم بگیرد . ضمناً از نظر محکم کاری  در سند قید کرد : &laquo; چنانچه مهرک در  موعد مقرر نتواند قرضش را بپردازد  شمعون مجاز باشد پنج سیر از گوشت رانش را  ببرد و به جای طلبش بردارد . &raquo;
به همین  ترتیب توافق به عمل آمد و مهرک با  آن سرمایه استقراضی مشغول کسب و کار شد .  اتفاقاً چون زرنگ و دست اندر کار  تجارت و بازرگانی بود سود کلانی برد و  سرمایه را چند برابر کرد ولی  متأسفانه معاشران ناجنس که از پیش با او آشنا  بودند دوباره به سراغش آمدند و  هنوز سال به سر نرسیده بود که سود و  سرمایه همه را از دستش خارج کردند .
شمعون  مطالبه وجه کرد ، مهرک نداشت که  بدهد ولی چون راضی نبود گوشت بدنش بریده  شود شکایت به دیوان بلخ بردند .  شمعون برای آنکه زهر چشمی از سایر  بدهکارانش بگیرد مهرک را که روزگاری  اعتبار و احترام داشت از بازار پر  جمعیت بلخ عبور داد . در بین راه خری که  قماش و مال التجاره بارش کرده  بودند در زیر بارگران از پای در افتاد و  رهگذران به کمک خر و خرکچی  شتافتند . مهرک برای آنکه کار خیری انجام دهد  شاید وسیله نجات و خلاصی او  از دست شمعون شود دم خر را گرفت و بازور وقت هر  چه تمامتر به طرف بالا  کشید . خر برنخاست ولی دمش کنده شد و در دست مهرک  ماند .
خر کچی بنای داد و فریاد را گذاشت و برای  اقامه دعوی و دادخواهی به دنبال شمعون و مهرک روان گردید .
مهرک بیچاره  که وضع را چنین دید از هول و اضطراب به هر سو می دوید و راه  فراری می جست  تا بگریزد . در این فکر و اندیشه اش بود که در خانه ای را  نیمه باز دید ،  همین که در را به شدت باز کرد تا داخل خانه شود زن  صاحبخانه را که باردار و  پا به ماه بود چنان تنه زد که به شدت اصابت ،  جنین افتاد و بچه سقط شد .  شوهر آن زن که هفت سال قبل عروسی کرده بود و پس  از نذر و نیازها تازه می  خواست صاحب فرزند شود از این پیشامد غیر منتظره  برافروخت و با مهرک درآویخت  . مردم جمع شدند و او را نصیحت کردند که به  جای نزاع و مجادله بیهوده به  معیت دو نفر شاکی دیگر به دیوانخانه برود و  به قاضی ابوالقاسم غلجه شکایت  کند .
دسته  جمعی به راه افتادند ولی مهرک دل توی  دلش نبود و از بخت بد و حواس پرتی دم  بریده الاغ را که به هر سو تکان می  داد به چشم اسب تصادف کرده آن حیوان  زبان بسته را از یک چشم نابینا کرد .
صاحب اسب  که پسر کنیز خسوره امیر بلخ بود  پس از جار و جنجال به جمع مدعیان پیوست و  به جانب دارالقضا راهی گردیدند .  در بین راه متهم بیچاره که محکومیتش را  حتمی و قطعی می دانست در یک لحظه از  غفلت همراهان استفاده کرد و از دیوار  کوتاهی بالا رفت تا مگر در ورای آن  راه ناگزیری بجوید . از قضای روزگار از  بالای دیوار کوتاه که اتفاقاً از  داخل باغ بسیار مرتفع بود بر روی شکم  پیرمرد خفته ای افتاد و خفته از  سنگینی بدن مهرک و هول حادثه ناگهانی در  دم جان داد و پسرش به خونخواهی پدر  با چهار نفر مدعی دیگر هم عنان شده  رهسپار دارالقضا گردیدند . نرسیده به  دیوانخانه مرد خیراندیشی که از اول  به دنبالش افتاده بود و سایه به سایه  آنها می آمد سر در گوش مهرک کرد و  گفت : &laquo; اگر می خواهی از شر و مزاحمت این  عده شاکیان جوراجور خلاص شوی  باید یک زرنگی به خرج دهی ، و آن این است که  زودتر از همه خودت را به قاضی  القضات بلخ ابوالقاسم غلجه برسانی و قول و  وعده انعامی دهی ، شادی برائت  حاصل کنی و یا اقلاً در محکومیت تو تخفیف کلی  حاصل شود . &raquo; مهرک گفت : &laquo;  مرگ بعد از این همه جرمها و خطاها که از من سر  زده چنین چیز امکان پذیر  است ؟ &raquo; مرد خیراندیش جواب داد : &laquo; از این قاضی  دیوان بلخ همه کار برمی  آید زیرل پیچ و مهره حل و عقد مشکلات دست خودش است .  پسر جان ، مگر نمی  دانی که اینها تخم و ترکه شریح قاضی هستند و به دنبال  جاه و مال می روند  نه حق و راست ؟ &raquo; مهرک تصدیق کرد و به دستور آن خیراندیش  قبل از مدعیان ،  خود را پشت در اطاق قاضی رسانید و به خلوتگاه درون شد .  اتفاقاً نیمروز  گرمی بود و قاضی به خلوت بساط عیش و طرب گسترده با زیبا  پسری به هم آمیخته  بود . مهرک زیرک که انتظار چنین فرصتی را می کشید قدم  واپس نهاد و با  صدای بلند که به گوش قاضی برسد فریاد زد :
&laquo; حضرت  قاضی سرگرم عبادت هستند ؛ حال خوشی  دارند و با خدا راز و نیاز می کنند ؛  دست نگهدارید و حالشان را بر هم  نزنید تا از نماز و عبادت فارغ شوند !! &raquo;  قاضی ابوالقاسم غلجه چون حرفهای  مهرک را شنید از زرنگی و کاردانی او خوشش  آمد و با خاطری جمع کارش را انجام  داد و بساط را جمع کرد ، آن گاه مهرک را  به درون خواس و گفت : &laquo; فرزند ،  تو کیستی و چه جاجتی داری ؟ &raquo; مهرک پس از  تعظیم و دستبوسی گرفتاری هایش را  یکایک بر شمرد و از قاضی در نجات و خلاص  خویش استمداد کرد .
قاضی گفت  : &laquo; چون یقین دارم که جوانی پخته  و رازدار هستی و شتر را نادیده خواهی  گرفت لذا از شکایت شاکیان باکی  نداشته باش . هر حکمی بخواهی به نفع تو  صادر خواهم کرد . &raquo;
مهرک عرض کرد : &laquo; با اطمینان و پشتگرمی به  عدالت و عنایت حضرت قاضی ، شتر که هیچ ، فیل را نیز نادیده خواهم گرفت ! &raquo;
ساعتی  بعد دارالقضا تشکیل شد و قاضی با ریش شانه زد و دستار مرتب و سجه در  دست  بر مسند قضاوت نشست و پس از بیان شرح مبسوطی مبنی بر خداپرستی و دین  پروری و  شرافت و عزت نفس و پاک نظری و بی طرفی خویش و بیزاری از جیفه دنیا  !  دیدگانش را به سقف اطاق محکمه دوخت و دعایی خواند و گفت : &laquo; خدایا  بیامرز و  ببر . &raquo; آن گاه دستور داد شاکیان به نوبت جلو بیایند و شکایت خود  را مطرح  کنند . شاکیان پیش آمدند و جنایات مهرک را بر شمردند .
قاضی  ابوالقاسم غلجه پس از اضغای بیانات  شاکیان که جنایات مهرک را با آب و تاب  تمام شرح داده بودند . لاحولی خواند و  با آهنگی غلیظ که ویژه قاضیان کلاش و  کهنه کار است به این شرح آغاز سخن  کرد :
&laquo; رسم  دادگاه ها و محاضر قضایی است که  مدعیان به ترتیب و جداگانه طرح دعوی کنند ،  به علاوه شما مدعیانید و این  مرد - مهرک - در معرض اتهام است . متهم را  جنایت محقق و مسلم نیست . اکنون  باید به قضیه افترا که در محضر ما رخ داده  و جرم مشهود است قبل از سایر  مسایل رسیدگی شود مگر آنکه همگی از متهم و  مدعیان توافق کنید که رسیدگی به  این قضیه فعلاً مسکوت بماند ، و البته می  دانید که متهم در قضیه افترا مدعی  است و شما متهم &raquo; پس از مدتی بحث و  گفتگو عاقبت مقرر شد که جرم افترا نیز  در صف جرایم دیگر منظور شود و جرمها  را به ترتیب اهمیت رسیدگی کنند .
ابتدا  موضوع طلب مشعون مطرح شد . شمعون  سندی که از مهرک در دست داشت تقدیم و به  عرض رسانید که به موجب این سند چون  مهرم مبلغ شش صد و پنجاه درم بدهی خود  را در سر سال تأدیه نکرده است پنج  سیر از گوشت رانش به من تعلق دارد . &raquo;
قاضی به مهرک گفت : &laquo; آیا این مرد راست می  گوید ؟ &raquo;
مهرک جواب داد &laquo; بلی &raquo; قاضی لحظه ای درنگ کرد و آن گاه گفت : &laquo;  اگر چه این  داد و ستد شرعی نیست و از نظر مذهبی و اخلاقی کاری ناروا و  احمقانه است  مع ذالک من با تو همراهی می کنم تا حق و طلب خود را وصول کنی .  این کارد و  این هم ترازو ، اما توجه داشته باش که دو کار نباید بشود : یکی  آنکه قطره  خونی ریخته نشود زیرا جزء قرار داد نیست . دیگر آنکه ذره ای از  پنج سیر  گوشت نباید کم یا زیاد شود ، و گرنه شدیداً مجازات خواهی شد ! &raquo;
شمعون  گفت : &laquo; حضرت قاضی قربانت گردم ،  خودتان فکر کنید چگونه می توانم پنج سیر  از گوشت رانش را بی کم و زیاد با  کارد ببرم که حتی یک قطره خون هم ریخته  نشود ؟ &raquo;
قاضی گفت  : &laquo; چون قرار تعلیق به محال بستی  پس حقی هم ندار و باید تاوان زحمتی که  به این مرد داده او را از کار بیکار  کردی به علاوه حق دیوانخانه را  بپردازی و آزاد شوی ! &raquo;
شمعون  خواست داد و بیداد راه بیندازد که  مأموران اجرا او را گرفتند و بعد از کتک  مفصل به مبلغ شش صد و پنجاه درم  غائله را ختم کردند که شمعون بابت تاوان  مهرک و حق دیوانخانه و حق الزحمه  مأموران دارالقضا بپردازد و خلاص شود !
پس از آن  قضه قتل پیرمرد مطرح شد . مدعی  پدر کشته با گریه و زاری عرض کرد : &laquo; پدر  بیمارم در پای دیوار باغ خفته بود  که این جوان مانند اجل معلق از بالای  دیوار روی شکمش فرود آمد و مرا بی  پدر کرد . &raquo;
قاضی گفت  : &laquo; اولاً غلط کردی آدم ناخوش را  پای دیوار خوابانیدی که این اتفاق رخ  دهد . ثانیاً حالا که این کار را  کردی بگو ببینم پدرت چند سال داشت ؟ &raquo;  عرض کرد هفتاد و دو سال .
قاضی از مهرک پرسید : &laquo; تو چند سال داری ؟  &raquo; گفت : &laquo; بیست و هشت سال &raquo; . قاضی بدون تفکر و تأمل حکم خود را این طور  انشاد کرد :
&laquo; قاتل  مستحق قصاص و قصاص از جنس عمل است .  نظر به اینکه متهم بیش از بیست و هشت  سال ندارد جوان پدر مرده موظف است که  چهل و چهار سال از متهم نگاهداری کند  ، مسکن و غذا و لباسش را تدارک ببیند  و از او به خوبی مواظبت و پذیرایی  کند تا هفتاد و دو ساله شود . آن وقت  متهم را در پای همان دیوار و محل  وقوع جرم بخواباند . سپس از بالای دیوار  به همان کیفیت بر روی او جستن کند  تا جانش درآید و مردم بلخ به عدالت ما  امیدوار شوند !! &raquo;
خونخواه  پدر چون حکم رأی قاضی را شنید از  حق خویش صرف نظر کرد ولی قاضی گفت : &laquo;  گذشت شما کافی نیست . از کجا که فردا  برای پدرت وارث و مدعی دیگری پیدا  نشود و علیه متهم اقامه دعوی نکند ؟  باید وجه الضمان کافی بسپاری که خسارت  احتمالی مدعی از آن محل تأمین شود ! &raquo;  این بگفت و شاکی بیچاره را برای  پرداخت وجه الضمان و حق دیوانخانه به عمله  سیاست سپرد .
سپس نوبت  به مدعی سقط جنین رسید . جوان  شاکی گفت : &laquo; هفت سال است ازدواج کرده ام و  آرزوی فرزند داشتم که اتفاقاً  چند ماه پیش این آرزو برآمد و همسرم باردار  شد اما متاسفانه در حادثه امروز  جنین افتاد و آرزوی چندساله ام را بر باد  داد . &raquo;
قاضی  اندیشمند ! تبسم ملیحی بر لب آورد و  فرمود : &laquo; برای موضوعی به این سادگی  چرا اینجا آمدید ؟ خودتان می توانستید  دوستانه با هم کنار بیایید و دعوی  را مرضی الطرفین خاتمه دهید تا وقت شریف  ما ضایع نگردد ! &raquo; جوان پرسید : &laquo;  چطور دوستانه حل می شد ؟ &raquo; حضرت قاضی  فرمود : &laquo; قبلاً بگو ببینم جنین سقط  شده پسر بود یا دختر ؟ &raquo;
شاکی گفت : &laquo; با نهایت تاسف پسر بود . &raquo;
قاضی ابوالقاسم غلجه با حالت تبختر سری  تکان داد و حکم محکمه را چنین انشاد فرمود : &laquo; در اصول قضا مقرر است :
لاضرر ولاضرار و از توابع حتمی قاعده مقرر  این است که هرکس ضرری به دیگری وارد سازد از عهده غرامت آن برآید .
غرامت  سقط جنین ، ایجاد جنین دیگر به  علاوه تحمل و قبول مخارج آن است . مهرک  محکوم است مخارج همسر شاکی را از  لباس و غذا و مسکن و از امروز تا هنگامی  که دوباره باردار و نزدیک به وضع  حمل شود از مال خود بپردازد . بدیهی است  زحمت ایجاد جنین جدید هم بر عهده  متهم موصوف است که شخصاً باید تقبل کند  !! چنانچه نوزاد پسر بود فبهاالمراد  ، ولی اگر دختر بود بر محکوم فرض است  که به همان سیاق به ایجاد جنین دیگر  اقدام کند ! مرتبه دوم اگر نوزاد پسر  بود شاکی یک دختر سود برده است ! ولی  اگر باز هم دختر بود چون دو دختر  برابر با یک پسر است دیگر دین و تکلیفی بر  عهده محکوم نخواهد بود !! &raquo;  شاکی فرزند باخته از هول و وحشت حکم قاضی لرزه  بر اندامش افتاد و عرض کرد :  &laquo; جناب عدالت پناهی ، این چه حکمی است که  صادر فرمودید ؟ &raquo;
قاضی  جواب داد : &laquo; همین است که گفتم ذره  ای از طریق انصاف و عدالت خارج نشوم ! &raquo;  شاکی گفت : &laquo; من از حق خودم گذشتم و  عرضی ندارم . شاید مشیت الهی چنین  اقتضا کرده که من فرزند نداشته باشم . &raquo;  قاضی فریاد زد : &laquo; خیره سر ، کدام  حق ؟ استرداد دعوی قبل از صدور حکم است .  وقتی حکم صادر شد فرار از تبعات  آن منوط به توافق طرفین خواهد بود . &raquo; سپس  روی برگردانید و به مأموران  دارالقضا فرمان داد که همسر شاکی را برای  اجرای حکم در اختیار محکوم قرار  دهند مگر آنکه شاکی از غرامت خسارت احتمالی  محکوم برآید و حق دیوانخانه را  نیز تأدیه نماید !
مأموران  پس از گذشت شاکی و رضایت مهرک ،  حق دیوانخانه را به علاوه یک صد و پنجاه  درم برای خودشان از آن بیچاره  گرفتند و رهایش کردند  .
چون قضه  اسب کور مطرح شد و متهم به وقوع  جرم اعتراف کرده بود دیگر تحقیق و اقامه  شهود را لازم ندانست و بدون تأمل  حکم قاضی دیوان بلخ به این شرح زیب صدور  یافت : &laquo; مقرر می شود اسب مصدوم را  از سر تا دم دو نیمه کنند و محکوم باید  آن نیمه را که چشمش کور شده تصرف  کند و قیمت مزبور را به مدعی بپردازد تا  خسارتش جبران گردد ! &raquo; مدعی که هاج  و واج مانده بود و به زحمت دست و پایی  جمع کرد و گفت : &laquo; جناب قاضی ،  اولاً این حیوان زبان بسته را چرا باید دو  نیمه کرد ؟ ثانیاً اسبی که دو  نیمه شد لاشه ای بیش نیست در حالی که محکوم  نصف قیمت را می پردازد . &raquo;
قاضی با  خونسردی جواب داد : &laquo; حکم عادلانه  همین است که صادر شد . اگر حرفی دارید  خارج از محضر قضا می توانید با  یکدیگر کنار بیایید ، فی المثل محکوم را  راضی کنید که از حق خود درباره دو  نیمه کردن اسب صرفنظر کند و در عوض قیمت  نیمه معیوب آن را پرداخت نکند ! &raquo;  صاحب اسب که قافیه را تنگ دید عرض کرد :  &laquo; جناب قاضی ، مگر مرا نمی شناسید ؟  من پسر کنیز خسوره امیر بلخ هستم &raquo;
قاضی گفت  : &laquo; حالا که این طور است قیمت  اسب و حق دیوانخانه را از همان شمعون  بازرگان بگیرید و پول اسب را به شاکی  بدهید تا کنیز خسوره امیر بلخ از حکم  عادلانه ما خشنود و راضی باشد ! &raquo;
صاحب خر  دم کنده که در تمام این مدت شاهد و  ناظر صحنه ها و قضاوت های عجیب و غریب  قاضی ابوالقاسم غلجه بود حساب کار  خود را کرد و خواست از اطاق محکمه خارج  شود که قاضی متوجه شد و گفت : &laquo;  هنگام طرح دعوای شماست ، می خواهی کجا  بروی ؟ &raquo; صاحب خر عرض کرد : &laquo; عمر و  عدالت حضرت قاضی دراز باد ، شهود من  در بیرون دیوانخانه منتظر هستند ، می  خواهم آنها را برای ادای شهادت به  حضور آورم تا در کار قضاوت و اجرای عدالت  تأخیری رخ ندهد ! &raquo;
قاضی گفت : &laquo; متهم منکر وقوع جرم نیست که تا حاجت  به اقامه شهود باشد .  دستور می دهم شهود را مرخص کنند و شما برای ادای  توضیحات آماده باشید زیرا  امر قضا تعطیل بردار نیست ! &raquo; خر جواب داد :
&laquo;  اتفاقاً کسی که منکر وقوع جرم است من  بیچاره فلک زده هستم که در خارج از  عدالتخانه شهودی حاضر کردم تا شهادت حسن  عینی بدهند که نه تنها مهرک دم خر  مرا نکنده است بلکه خر من از کرگی دم  نداشت و مانند انواع خران بی دم که  در جهان به حد وفور یافت می شوند متولد  گردیده است ! &raquo;
قاضی گفت  : &laquo; استرداد دعوی نیز احتیاج به  اقامه شهود ندارد منتها چون با طرح دعوی  مایه خسارت متهم شده اید غرامت بر  عهده شماست و مقرر می شود خر بی دم را  به علاوه مبلغی بابت غرامت نقصان دم  به متهم تسلیم کنید تا سکنه بلخ به  عدالت ما امیدوار شوند !! &raquo;
و این عبارت از آن زمان یعنی عصر غزنویان  در افوه عامه صورت ضرب المثل پیدا کرده است .
&nbsp;





]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:33:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>مرغ همسایه غاز نیست !! ( داستان )</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com/مرغ-همسایه-غاز-نیست---داستان</link>
<guid>https://bia2looloo.loxblog.com/مرغ-همسایه-غاز-نیست---داستان</guid>

<description><![CDATA[
مرغ همسایه غاز نیست !! ( داستان )







&nbsp;
او حتماً شایستگی آن را داشته و  مطمئناً برای رسیدن به این جایگاه و  موقعیت، تلاش زیادی کرده است.ممکن   است این فکر که دیگران در شرایط بهتری  از شما قرار دارند، خوش&zwnj;بخت&zwnj;تر و  خوش&zwnj;شانس&zwnj;ترند، از نعمت&zwnj;های بیش&zwnj;تری  برخوردارند و در زندگی&zwnj;شان هیچ مشکلی  ندارند، مدت&zwnj;ها ذهن شما را به خود  مشغول کرده باشد. این نوع طرز فکر، سبب  می&zwnj;شود که مدام بخواهید خودتان را  با دیگران مقایسه کنید اما واقعیت، چیز  دیگری&zwnj;ست. اشکال کار در شیوه&zwnj;ی تفکر  شماست. فیلتر ذهنی، روشی&zwnj;ست که شما با  استفاده از آن، سعی می&zwnj;کنید برخی از  اطلاعات را نادیده بگیرید و برخی  دیگر را پررنگ&zwnj; کنید. این کار به تحریف  اطلاعات منجر می&zwnj;شود و سبب می&zwnj;گردد  که نتوانید واقعیت&zwnj;ها را آن&zwnj;گونه که  هست، ببینید. برای مقابله با تحریف  شناختی، به&zwnj;کارگیری تکنیک&zwnj;های زیر  می&zwnj;تواند مفید باشد:
&nbsp;






مرغ همسایه غاز نیست !! ( داستان )







&nbsp;
او حتماً شایستگی آن را داشته و  مطمئناً برای رسیدن به این جایگاه و  موقعیت، تلاش زیادی کرده است.ممکن   است این فکر که دیگران در شرایط بهتری  از شما قرار دارند، خوش&zwnj;بخت&zwnj;تر و  خوش&zwnj;شانس&zwnj;ترند، از نعمت&zwnj;های بیش&zwnj;تری  برخوردارند و در زندگی&zwnj;شان هیچ مشکلی  ندارند، مدت&zwnj;ها ذهن شما را به خود  مشغول کرده باشد. این نوع طرز فکر، سبب  می&zwnj;شود که مدام بخواهید خودتان را  با دیگران مقایسه کنید اما واقعیت، چیز  دیگری&zwnj;ست. اشکال کار در شیوه&zwnj;ی تفکر  شماست. فیلتر ذهنی، روشی&zwnj;ست که شما با  استفاده از آن، سعی می&zwnj;کنید برخی از  اطلاعات را نادیده بگیرید و برخی  دیگر را پررنگ&zwnj; کنید. این کار به تحریف  اطلاعات منجر می&zwnj;شود و سبب می&zwnj;گردد  که نتوانید واقعیت&zwnj;ها را آن&zwnj;گونه که  هست، ببینید. برای مقابله با تحریف  شناختی، به&zwnj;کارگیری تکنیک&zwnj;های زیر  می&zwnj;تواند مفید باشد:
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

1- تفکر همه یا هیچ را کنار بگذارید:

&nbsp;
هیچ&zwnj;چیز  سیاه و سفید و مطلقی  وجود ندارد؛ همه&zwnj;چیز نسبی&zwnj;ست؛ بنابراین نمی&zwnj;توان  انسان&zwnj;ها را صرفاً در دو  طبقه&zwnj;ی سیاه و سفید یا بدبخت و خوشبخت جای&zwnj;داد.  به&zwnj;یاد داشته باشید که  قانون خوشبختی، نسبی&zwnj;ست و هیچ&zwnj;کس صددرصد خوشبخت یا  بدبخت نیست. بسیاری از  افرادی که شما در ظاهر، آنان را در طبقه&zwnj;ی بدبخت  قرارمی&zwnj;دهید، ممکن است  واقعاً بدبخت نباشند، بلکه از نعمت&zwnj;هایی در  زندگی&zwnj;شان بهره&zwnj;&zwnj;مند باشند که  شما از آن&zwnj;ها بی&zwnj;خبرید. از طرفی، بسیاری از  افرادی که در ظاهر خیلی خوشبخت  به&zwnj;نظر می&zwnj;رسند نیز ممکن است در زندگی&zwnj;شان  با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم  &zwnj;کنند و دلیلی نمی&zwnj;بینند که درمورد آن با  شما یا دیگران حرفی بزنند؛  بنابراین لازم است در دسته&zwnj;بندی انسان&zwnj;ها  به&zwnj;جای استفاده از دو طبقه&zwnj;ی سیاه  و سفید، افراد را به&zwnj;صورت طیف دسته&zwnj;بندی  نمایید.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

2- خود را با دیگران مقایسه نکنید:

&nbsp;
مقایسه  کردن خود با دیگری،  غیرمنطقی&zwnj;ست، زیرا شما بی&zwnj;تردید از نظر تاریخچه&zwnj;ی  زندگی و موقعیت فعلی با  دیگری در یک سطح نیستید؛ بنابراین چنین مقایسه&zwnj;ای،  غیرمنصفانه است و شما را  به نتایج نادرستی می&zwnj;رساند و به اعتمادبه&zwnj;نفس  شما لطمه خواهد زد. به&zwnj;جای  این کار، امروز خود را با دیروزتان مقایسه  کنید.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

3- براساس ظاهر دیگران درباره&zwnj;ی آنان قضاوت نکنید:

&nbsp;
قضاوت  درباره&zwnj;ی دیگران براساس  ظاهر، داوری درستی نیست و نمی&zwnj;توان صرفاً با  قضاوت درباره&zwnj;ی ظاهر افراد، به  نتایجی راجع&zwnj;به شخصیت و رفتار آنان رسید؛  برای نمونه عده&zwnj;ای ممکن است با  دیدن امکانات مادی ظاهری یک فرد به این  نتیجه برسند که او خوشبخت است،  درحالی که خوشبختی، احساس رضایت درونی&zwnj;ست و  ربطی به امکانات بیرونی ندارد.  از طرفی، افرادی هم هستند که باوجود  مشکلات فراوان، سعی می&zwnj;کنند ظاهر خود  را با سیلی سرخ نگه&zwnj;دارند و مایل  نیستند که سفره&zwnj;ی دل خود را پیش هرکسی  بازکنند و دیگران را در مشکلات خویش  سهیم نمایند. افرادی هم هستند که در  ظاهر، خود را خیلی خوب و کامل و بدون  نقص نشان&zwnj;می&zwnj;دهند اما ممکن است واقعاً  این&zwnj;گونه نباشند و در درازمدت  متوجه شوید که بسیار خودخواه، دیگرآزار و  پرخاشگرند؛ بنابراین برای قضاوت  درباره&zwnj;ی افراد نباید عجله کرد، بلکه باید  افراد را در موقعیت&zwnj;های مختلف و  برای مدت&zwnj;زمان طولانی مورد مشاهده قرار داد  تا به جمع&zwnj;بندی درستی  درباره&zwnj;ی آنان رسید.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

4- با گذشته&zwnj;ی خود رقابت کنید:

&nbsp;
برای  سنجش پیشرفت خود، نیازی  نیست که به دیگران نگاهی بیندازید تا متوجه  جایگاه خود شوید، بلکه اگر  نگاهی به گذشته&zwnj;ی خود بیندازید و ببینید مسیر  زندگی را در این سال&zwnj;ها  (به&zwnj;طور نمونه 5سال اخیر) چگونه طی کرده&zwnj;اید،  قبلاً کجا بودید و درحال حاضر  کجا قرار دارید؛ بدون شک متوجه خواهید شد که  آیا از فرصت&zwnj;های زندگی  استفاده کردید و رشد کردید یا فرصت&zwnj;ها را ازدست  دادید و در جا زدید؟
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

5- با احساس حسادت نسبت به دیگران مقابله کنید:

&nbsp;
اگر  نسبت به کسی حسادت  می&zwnj;ورزید، از خودتان بپرسید چه&zwnj;چیزی سبب می&zwnj;شود که  نتوانم نقاط قوت دیگران  را ببینم؟ چه نقطه &zwnj;ضعفی در من هست که مرا از دیدن  نقاط قوت و ضعف دیگران  بازمی&zwnj;دارد؟ خود را به&zwnj;جای طرف مقابل بگذارید و  مسأله را از دیدگاه او  ببینید. مطمئناً شما هم از این&zwnj;که مورد حسادت قرار  گیرید، خوشحال نمی&zwnj;شوید و  این را حق مسلم خود می&zwnj;دانید که از مواهب و  نعمت&zwnj;هایی برخوردار باشید؛  بنابراین هرگاه نسبت به کسی احساس حسادت  داشتید، به خودتان بگویید او در  جایی&zwnj;ست که باید باشد؛ حتماً شایستگی آن  را داشته و مطمئناً برای رسیدن به  این جایگاه و موقعیت، تلاش زیادی کرده  است.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

6- به مواهبی که خداوند به شما داده است، فکر کنید:

&nbsp;
فکرکردن  درباره&zwnj;ی نعمت&zwnj;های  خدادادی و مواهبی که زندگی در اختیار شما گذاشته است،  می&zwnj;تواند دیدگاه&zwnj;تان  را نسبت به خودتان و دیگران تغییر دهد؛ به این&zwnj;ترتیب،  احساس خواهید کرد که  آن&zwnj;قدر هم که فکر می&zwnj;کنید، در وضع بدی قرار ندارید و  فرد نسبتاً خوشبختی  هستید. برای تأثیر بیش&zwnj;تر می&zwnj;توانید فهرستی از مواهب  زندگی را روی کاغذی  بنویسید و همیشه با خودتان به همراه داشته باشید و در  مواقع لازم به آن  نگاه بیندازید.






&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:33:54 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>بعضی شوخی ها اصلاً خنده دار نیستند !</title>
<link>https://bia2looloo.loxblog.com/بعضی-شوخی-ها-اصلاً-خنده-دار-نیستند</link>
<guid>https://bia2looloo.loxblog.com/بعضی-شوخی-ها-اصلاً-خنده-دار-نیستند</guid>

<description><![CDATA[
بعضی شوخی ها اصلاً خنده دار نیستند !







&nbsp;
روزی  روزگاری نزدیک روستایی استخر بسیار  بزرگی بود که داخل آن پر از قورباغه  های بزرگ و کوچک بود. هر روز غروب بچه  ها نزدیک این استخر مشغول بازی می  شدند.
&nbsp;
یک روز،  یکی از این بچه ها که مشغول بازی  بود چند تا قورباغه را دید که در قسمت کم  عمق استخر شنا می کردند. پسرک با  خودش فکر کرد که کمی با این قورباغه ها  شوخی کند. پس دوستش را صدا کرد و  گفت&quot;بیا به این قورباغه ها سنگ بزنیم،  فکر کنم خیلی خوش بگذره، چون اونا به  این طرف و اون طرف می پرند تا سنگ  بهشون نخوره.&quot;
&nbsp;
دوست  پسرک قبول کرد و آن ها شروع کردند به  پرتاب کردن سنگ به طرف قورباغه های  بیچاره. پسرک و دوستش از این کار خیلی  لذت می بردند و با صدای بلند می  خندیدند، اما بعضی از این قورباغه های  بینوا هلاک شدند و مردند. پسرک و  دوستش از دیدن این منظره خوشحال تر شدند و  بلندتر خندیدند.
&nbsp;
بالاخره  یکی از قورباغه ها که خیلی از کار  این دو پسر عصبانی شده بود،سرش را از آب  بیرون آورد و گفت&quot;خواهش می کنم بس  کنید، نخندید. این بازی شما خیلی بی  رحمانه است و چند تا از دوستای ما تا  الان مردند. این بازی شما اصلاً خنده  دار نیست.&quot;
&nbsp;
وقتی پسرک و دوستش صدای قورباغه را شنیدند  از ترس پا به فرار گذاشتند.
&nbsp;
آیا شما  هم تا به حال با دوست خود شوخی ای  کرده اید که باعث رنجش و ناراحتی اش شده  باشد. اگر چنین اتفاقی افتاد، چه  کاری برای جبران آن انجام داده اید؟
&nbsp;





]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:33:54 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

